|
سلام فاطمه ي تنهايي من
باز برايت نامه مي نويسم
دريا ميزند به دلم كه بيايم برايت ولي نه دستم و نه پايم ياري ام ميكنند
فاطمه جان...
به ياد بياور كه چقدر باهم از كنار هم گذشتيم
و تورا مي يافتم و از پا مي ايستادم...و فط تورا نگاه مي كردم نفس مي كشيدم...
"من همه چشم مي شدم خيره به دنبال تو .بين آدما. ...مي گشتم"
و اين اشتباهم بود فاطمه جان
كه تورا بين اينان مي خواستم بيابم غافل آنكه خودم را نمي ديدم
به يكباره باز مي يافتم
و باز مي ايستادم . و فقط نگاه مي كردم و نفس مي كشيدم...
به خدا بغض مي كنم فاطمه ...
دوريت را ...
نه
از من دور نيستي من از خودم دور شده ام نه از تو فاطمه جان...
ديروز پستچي نديده ام نامه ات را برايم آورد
خود كه بسته بودم باز كردم . اتاقم پر شده بود از بوي تو
چقدر زيبا نوشته بودي ، گريه مي كردم و مي خواندم
...سلام فاطمه ي تنهايي من...
(دي نامه)برگي از دفتر نامه هايي به فاطمه |