ای لبانت بهانه ی افطار
بزرگ بانوی مهر و دلبری فاطمه جان
عزیز دل تنهای طه ، سلام پر مهر بنده ی عاصی از ندیدنت را پذیرا باش
عزیز دل تنهای طه ، سلام پر مهر بنده ی عاصی از ندیدنت را پذیرا باش
گرمای روزگاران حال،خنکایت ای صاحب گرما و سرمای من
مهربانا فاطمه جان
سحر را به فطار می نشینم و ذکروتسبیح تورا می گویم،ای صاحب ذکر.می نشینم باتسبیح کوچکم نامت را نجوا میکنم .نجوا می کنم تویی را که ذکر خویش را به من الهام کردی و زیبایی ات را به من نصیب کردی،مرا از مریدانت شایسته گرداندی و برای مناجاتم انتخاب کردی.برای پرستش و عبادتت مرا لایق کردی و در ارادت خویش شیدایم کردی و برای مشاهده ی جمالت برگزیدی و رویم را برای خودت خالی کردی.می نشینم تا چشم برچشم لب برلب صورت به صورت و سینه به سینه دم ازبسته بودن وا کنم و لک صمت صیامی ام را با طعم شیرین لبهای تو زمزمه کنم.
ندای ربنای افطاراین روزها یکی مثل مرا میخواهد یکی مثل تورا.توراای هستی ات روح افطار
دم افطار یک خرما تو ، همان خرما من
یک خرما و دو دست لب و صدای لطیف آوای دوست
باز من و خرما و موج لبهای خشک تو که آبستن خیسی ملیحی هستند
چشمانم را میبندم و حرص من برای بازی کردن با خرما میان لبهای تو بالا میگیرد.خود را به تو نزدیک می کنم،نفسهای گرمت صورتم رانوازش می دهد،گرمای تنت را یشاپیش احساس می کنم و خودراگستاخانه آماده ی افطار تنت میکنم،ای هستی ات روح افطارم
و باز من و تو و صورت زیبای تو ای روح سفره ی افطار فاطمه جان
زیتون چشمان تو و شیرینی خرمای لبهای تو گونه های پخته ی نان به دور سفره ی سینه ی تو و لیوان شیری از قطره ها روی گونه های تو و قرص نان ماه روی تو و لحظه شماری من برای آغوش گرم افطار
یک لحظه سکوت و من غرق در شهوت پر ثواب افطار...
وتکبیرمی گویدوچشمانم را باز می کنم وبا گریه افطار می کنم وباز تو را کنارم نمی بینم...
ای لبانت بهانه ی افطار ...کجایی ...فاطمه جان دلتنگ توام...
( شهریورنامه ـ برگی از دفتر نامه هایی به فاطمه )

